canopusoheil invites you to aka-aki
ديگ هاي نذري يكي يكي باز مي شد و هر كس ماهرانه تر خط هاي بسته شده روي شعله زرد را تفسير مي كرد… به خدا نزديك تر بود
تمام زندگي اش شده بود دويدن به دنبال قطار ساعت هشت و چهل و پنج و گوش كردن به صداهاي روي خط آهن
شكستن آيينه ها، براي ساعتي خط هاي صورتش را محو مي كرد. با خنده هاي ديوانه وار
راننده اي از دوطرفه شدن يك خيابان اصلي خوشحال بود اگرچه حتي در يك خيابان فرعي هم نمي توانست در خط خودش حركت كند
دوباره شروع شد. از يك نقطه به خط، به سطح، به حجم و به هرچه كه غيرخطي رشد خواهد كرد. همانند خط خطي هاي اين زندگي
در نيمه هاي رسم اين خط خطي ها به خطي خورده ام كه… خطي نخواهم نوشت تا خطي ديگر
تحمل شيون هاي آميخته با صداي شليك گلوله اش را نداشت. كابوس هر شبش بود، اما براي گرفتن يك خط اضافه روي شانه اش، بايد شليك مي كرد
هر چه گشتم در ميان امروزم، خطي براي نوشتن نيافتم. خط ها هميشه هستند، اين منم كه بايد چشمانم را باز كنم. براي ديدن
عاقبتِ برفِ سفيد و خط خطي همين بود؟ گرگه كجاي شب نشسته در كمين بود؟
رگهاي صورتش از فشار بيرون زده بود و به ياد مي آورد زماني را كه خطي روي دستان فرزندش نبود و با كاغذي در شهر مي چرخيد. اُوي مثبت، فوري
دو زاويه ي چهل و پنج درجه يك زاويه ي قائمه را مي سازند، اما تا زماني كه با هم هستند خط نيمساز هيچ نقشي در اين تعريف ندارد
روي كاغذ سفيد خاطراتش نوشتم: شايد بتواني اين نوشته را پاك كني، اما با خط هاي باقي مانده از فشار قلم بر روي كاغذ چه خواهي كرد؟
باز و بسته مي كردشان و به دنبال معني عددهاي خط خورده روي آن بود. شايد فقط كف دستانش با هيچ كس تفاوتي نداشت
بزن خطم بزن اين است شروع گفتگويم با ترانه، بزن اين است شروع خط من هر بند گيسويت بهانه