February 2009
5 posts
19 tags
خط پنجاه و پنجم
ديگ هاي نذري يكي يكي باز مي شد و هر كس ماهرانه تر خط هاي بسته شده روي شعله زرد را تفسير مي كرد… به خدا نزديك تر بود
18 tags
خط پنجاه و چهارم
تمام زندگي اش شده بود دويدن به دنبال قطار ساعت هشت و چهل و پنج و گوش كردن به صداهاي روي خط آهن
17 tags
خط پنجاه و سوم
شكستن آيينه ها، براي ساعتي خط هاي صورتش را محو مي كرد. با خنده هاي ديوانه وار
12 tags
خط پنجاه و دوم
راننده اي از دوطرفه شدن يك خيابان اصلي خوشحال بود اگرچه حتي در يك خيابان فرعي هم نمي توانست در خط خودش حركت كند
13 tags
خط پنجاه و يكم
دوباره شروع شد. از يك نقطه به خط، به سطح، به حجم و به هرچه كه غيرخطي رشد خواهد كرد. همانند خط خطي هاي اين زندگي