خط چهل و يكم
تو تنها زماني خط خواهد خورد كه در ميان جملاتم يك قرينه ي لفظي داشته باشد
تو تنها زماني خط خواهد خورد كه در ميان جملاتم يك قرينه ي لفظي داشته باشد
در اين انديشه كه مردم شهرش چگونه به دور برج او كه آسمان را با خطي به دو نيم مي كرد مي چرخند و زير لب با خود لبيك مي گفت و طوافش را مي كرد
به گمان آنكه مرد كمكش مي كند به كنار ماشين رفت و دستش را دراز كرد. اما مرد تنها خط تيك آفي را به او داد، براي متر كردن با قدم هاي كوتاهش
قرمز آبي سبز زرد… به ياد نمي آورد كدام را نخورده است. به گمانش امشب آرامش نخواهد داشت، از فردا روي قرص هاي خورده شده خط علامتي مي زند
انگشتانش روي خط و نقطه هاي بريل حركت مي كرد و مي خواند: زندگي، خوش، رنگ، است. زير لب تكرار كرد: خوش رنگ
حلزون از خانه اش رانده و يا گم نشده بود، اما هميشه خط نشاني در پشت سرش بر جاي مي گذاشت
چشمانش تحمل آزادي را نداشت. عادت كرده بود دنيا را از پشت ميله هاي زندان، خط خطي ببيند. از درد زياد آنها را بست
ناگهان از حركت باز ايستاد. و نگاهي كه به خط مستقيم نمايشگر كنار تخت خيره شده بود. روي ريتم يكنواخت سوت مرگ
و زندگي شايد خط خوردن يك دست است در نقاشي اي كه بارها آن را كشيده ايم
تمامي خاطرات در اين درياي فراموشي رسوب خواهند كرد. اگرچه پس از سنگ شدنشان، جاي خط هاي مانده از فشار سال ها را مي توان ديد. و شمرد
با گفتن مرا ببخش هايش، تنها سعي داشت خط بزند، اتفاقات غريبي را كه گمان مي كرد از نبخشيدن او نوشته شده است؛ در اين سرنوشت
سياه مشقي بود كه تكرار مي شد. از پدر به پسر و از مادر به دختر… او هم تن به اين سياهي داد، زيرا خطي جز اين نمي دانست
روزي مي رسد كه تمام حرفايم را بشنوي، اگرچه آرزو مي كنم هيچ وقت همانند يك خط چون من نشكني
وقتي خطي ندارم براي نوشتن، بيشتر از هميشه نبودنت برايم دردآور مي شود
گلوله ي شليك شده ات، هوا را به سمتم مي شكافت درحاليكه تنها خط بينمان بود و من به اين مي انديشيدم كه از روي عمد به سويم نشانه رفته اي و چرا؟